خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 27 آذر ماه سال 1386 ساعت 4:15 PM

 

درس دوم مادربزرگ 

 

تسبیح به دست دایما لبهایش تکان می خورد و هر  بار که  چین و چروک دور لبها یش  تغییر می کرد  ما می فهمیدیم که واژه جدیدی را تکرار می کند.

 

یک روز می گفت  "یا نور"

 

روز دیگر می گفت" یا رزاق"

 

روز دیگر می گفت " یا رحمان" .و .............

 

ما هم  گاهی اهنگینش می کردیم و می خواندیم و او به ما لبخند می زد و نگاهمان می کرد

 

ولی تا زمانی که مادر بزرگ زنده بود ما هم صاف و ساده بودیم و هم یکدیگر را دوست داشتیم و هیچوقت از نداری شکوه ای نکردیم  و هیچوقت دل را با  کینه  آلوده نساختیم  و راحت همه را  می بخشیدیم زیرا همه نور بودیم و روزی دهنده را می شناختیم و بخشندگی را هر روز مادر بزرگ هزار مرتبه صدا می کرد.

 

 

 

 

                                                                                       

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo